دوستم داشته باش free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
If a man opens the car's door for his wife, maybe: 1-the car is new 2-the wife is new 3-she's not his wife 4- the man is gagool
يه مرده به رفيقش ميگه : ببين، من هر وقت با زنم دعوا مي كنم، هميشه حرف آخر رو من مي زنم و اون هيچي نميگه. رفيقش ميگه : بابا دمت گرم ، كارت خيلي درسته، حالا اون حرف آخر چيه؟ ميگم: "غلط كردم
تركه با يه نفر دعواش ميشه بهش ميگه گير عجب خري افتاديم.تركه ميگه خودت گير عجب خري افتادي![]()
![]()
غضنفر شب عروسی اش حرفی برای گفتن نداشته به زنش میگه : خانواده می دونن اینجایی![]()
![]()
![]()
فرق پير دختر با پير پسر:
- اولي موفق نشده ازدواج كنه ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه![]()
![]()
![]()
به یه نفر میگن که با مناجات جمله بساز میگه: مونا جاتو انداختم بیا بخواب![]()
![]()
طرف داشته دنده عقب با ماشين از كوه ميرفته بالا بهش ميگن چرا دنده عقب ميري ميگه آخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد ميگن الان چرا دنده عقب مي ياي ميگه اخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم![]()
![]()
![]()
ازغضنفر ميپرسن جورابتو كي شستي ميگه لطفا سوال تاريخي نپرسيد![]()
![]()
![]()
يه روز يه چوپان ميره خواستگاري . بهش ميگن چه كاره اي ؟ميگه :مهندس دامپيوتر و پشم افزار![]()
![]()
![]()
شعر غضنفر براي دوست دخترش: صبح كه دره پنجرمون وا ميشه عصر كه در پنجرمون وا ميشه شب كه در پنجرمون وا ميشه واي كه چقدر پنجرمون وا ميشه![]()
![]()
![]()
غضنفر رو برق می گیره مامانش می گه ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت![]()
![]()
![]()
یک بار یک غضنفر زنگ میزنه تاکسی تلفنی میگه اقا ماشین دارید. مردی که پشت تلفن بوده جواب میده بله. غضنفر میگه خوش به حالتون ما نداریم![]()
![]()
از دختره می پرسن شوهر چند حرف داره؟ میگه اگه پیدا بشه حرف نداره![]()
![]()
ترکه زنگ ميزنه به يه دختري..دختره ميگه چقدر لهجت بده ترکه ميگه قطع کن دوباره ميگيرم![]()
![]()
![]()
يه روز غضنفر عصباني ميشه به شكمش ميگه: چقدر من كار كنم تو بخوري؟
شكمش جواب ميده ميخواي من كار كنم تو بخوري![]()
![]()
غضنفر دوست دخترشو ميبره تو يه كوچه خلوت و بهش ميگه بيا كار بد بكنيم.دختره هم كه دل تو دلش نبوده با ناز ميگه:مثلا چيكار؟غضنفر ميگه بيا زنگ بزنيم و فرار كنيم![]()
![]()
معلم: به شخصي كه با وجود عدم علاقه حاضرين، به حرف زدنش ادامه ميده چي ميگن؟
شاگرد: بهش ميگن معلم
غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟
طرف مي گه : نه
از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟
اون يکي هم مي گه نه
بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن !
اصفهانیه تو خواب می بینه به یه فقیر 1000 تومان داده. بلند می شه می گه: عجب کابوسی بود!
حیف نون با دوستش با لگد می زدن تو شکم همدیگه. يکي از اونجا رد مي شده مي گه شما دو تا دردتون نمي گيره ؟ ترکه مي گه نه پوتين پامونه!
اگه از در بندازی بیرون از پنجره میام؛ اگه پنجره رو ببندی از راه آب میام؛ اگه راه آب رو کیپ کنی از دودکش میام؛ اگه بخاری رو روشن کنی از شیر آب میام؛ اگه شیر آب رو ببندی زمین رو می کنم و از زمین میام!
چاکر شما: سوسک! البته ببخشید
یه نفر دزدی كرده بوده پليس هم دنبالش بعد به سرعت خودشو ميندازه توی جوب.پليسه ميگه : چي كار ميكنی؟ميگه : به شما ربطی نداره اینجا مربوط به نيروی درياييه.
تركه ميره ماه عسل برميگرده زنش بهش ميگه چرا منو نبردي ميگه خواب بودي دلم نيومد بيدارت كنم
![]()
![]()
به تركه ميگن باباتو بيشتر دوست داري يا مامانتو ميگه مامانتو
تركه بچش بعد از عيد فطر به دنيا مياد، اسمشو ميگذاره: پسفطرت!
رشتيه مياد خونه ميبينه بچه ها حسابي شلوغ پلوغ كردن . ميگيره همه رو ميزنه و ساكتشون ميكنه بجز يكي كه اصلا هيچي بهش نميگه. رفيقش بهش ميگه: بابا چرا اينقدر بين بچه هات فرق ميگذاري؟ رشتيه ميگه: آخه اون يكي سيده
ترکه مشغول شستن ماشينش بود. ازش پرسيدند: چرا از پلاك ماشين شروع كردي؟ جواب داد: آخر دفعه قبل كه ماشين ميشستم، وقتي به پلاكش رسيدم، ديدم ماشين خودم نيست.
يه ترکه ميخواسته بخوابه دوتا جا ميندازه، ميگن چرا دوتا جا انداختي، ميگه آخه دو شبه که نخوابيدم
ترکه میگن نخست وزیر به انگلیسی چی میشه ؟ میگه : First And Under !!!
به تركه ميگن برو جلوي ماشين ييين چراغ راهنما كار ميكنه ؟ تركه ميره جلوي ماشين ميگه :آره ، نه ، آره ، نه ، آره ، نه ، آره ، نه
يك سال، يك ماه از محرم گذشته بوده ولي هنوز تو شهر صداي سينهزني ميومده. مردم ميرن پي ماجرا، ميبينن دسته تركها تو كوچه بن بست گير كرد
یه روز یه پسره میره تو مغازه و میگه: آقا کارتی دارین که روش نوشته باشه “تو تنها عشق من هستی” ؟ فروشنده هم میگه : بله آقاهه : لطفا 16 تا ازش بدین
تو يكي از دهات اردبيل ملت براي بار اول كيوي ميبينن، ميرن از ملاي ده ميپرسن اين چيه؟ ملاهه يكم ميره تو نخ كيويه، بعد ميگه: ايلده تخم مرغيش، كه تخم مرغه! ولي من نميفهمم چرا موكتش كردن
اگه نمیزاری بوست کنم اگه نمیزاری نازت کنم اگه نمیزاری بغلت کنم حداقل بزار جیگرتو بخورم که . . آخه من جیگر گوسفند خیلی دوست دارم
يكي داشته تركه رو ميزده و هي داد ميزده مي كشمت اكبر می کشمت اکبر. يكي مياد ميگه چرا ميزنيش؟ تركه كه داشته كتك ميخورده ميگه ولش کن بابا بذار بزنه من كه اكبر نيستم
رشتيه با زنش دعواش ميشه و بدبخت خانم رو يك كتك مفصل ميزنه. فردا از شهرباني ميان، به جرم خسارت به اموال عمومي ميندازنش زندان
تركه ميره خواستگاري، مادر- پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن دختر ما داره درس ميخونه. تركه ميگه: ايشكال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه برميگردم
به آبادانيه ميگن : جمعيت آبادان چقدره .. ميگه : با دهاتهاي اطرافش 70 ميليون نفر ( توضيح : همه ايرانو دهات حساب كرده ...)
تركه به البرادعي رئيس اژانس انرژي هسته اي ميگه:تو واقعا دكتر هستي؟ اونم با افتخار مي گه:بله من دكتر هستم.تركه ميگه:خوب بدبخت پس چرا تو اژانس كار ميكني؟
Sweet dreams of love, of us holding each other tight and whispering the essence of our loving beings...
And there's nowhere in the world I'd rather be than here in my room, dreaming about you and me!
Every person on earth dreams every night – every mammal in fact. Many dreams are laced with emotions masking their true meaning, while other dreams are easy to interpret.
Our experiences and what we do during our every day waking ours greatly influence our dreams.
چوب خدا صدا ندارد
نام امربالمعروف در زمــان طالبان، قلب هرکس را میلرزاند. عـــــده ی جمع شده بودنـــــــد و بنام امربالمعروف باعث اذیت و آزار مردم بیچاره میگردیدند و در هر کجا میدیدی موتر طالبان از راه میرسید و چهار پنج نفر با قیافه های وحشتناک و سر و وضع غول مانند، به گوشه و کناز شهر میریزند و هر کی را با داشتن اندک مو بسر و یا کوتاه بودن ریش گرفته و به زندان مخصوص امــــربالمعروف آنزامان می انداختند و جوانها را چهار الی پنج شب در زندان نگه میداشتند و بعد از اذیت و آزار و شکنجه ی زیاد آنها را رها میساختند.
همان زمان بود که برای دیدن وطن، تازه از خارج برگشته بودم. یکی از روز ها سوار بر بایسکیلم بوده و غرق در افکار خود بودم که ناگهان صدای شنیدم که گفت:
ملا غپوره! وگیری چی نزی !!
متوجه شدم که سه نفر با عجله بطرف من آمده و بایسکلم را محکم گرفتند تا نتوانم فرار کنم. با دیدن آن غولهای بی شاخ و دم ، یادم آمد که فراموش کرده ام کلاه به سر کنم. چون تازه از خارج برگشته بود، هنوز عادت به گذاشتن کلاه بسرم نداشتم. با یاد آوری این موضوع دلم لرزید و آه از نهادم برخواست. با خودم گفتم:
انی حالی دگه گل بیار شتر درست کن. تا اینها ترا بیک دست لت جانانه دعوت نکنند، کی یله میدن؟
سه نفری همچون آدم خوران مرا احاطه کرده بودند. از لبـــاسهای بلند و تنبان های کوتاهی که بتن داشتند و از چشمان سرمه کرده و ســـر و وضع ناپاک شان که بیشتر شبیه به جانوران بــــود تا یک آدم، احساس کردم که با چند تن از ماردوزما هــا ملاقات میکنم. با اندک پشتوی که بلد بودم خطاب به یکی از آنها گفتم:
ملا صاحب! ده هغه دفعه ماسره ایلا کوی، زه قسم یاد کوم چی یوه کلاه خپله خرسولم.
غفور خان در حالیکه با چشمان روباه مانندش بمن زل زده بود، قهقه ی سر داده و گفت: تو خو یوه شکاری، او ما سنگه خپول شکار ایلا کوم؟
خلاصه هر چه زاری و التماس کردم فایده ی نکرد. بایسکلم را کنـــاری انداخته و با شلاقی که در دست داشت چند ضربه ی محکم بعنوان مقدمه بر سر و صورتم نواخت که خواب یکماهه را از چشمانم بود. بعد مرا کشان کشان و لت و کوب کنان جلو انـــداخته و به نزدیک موتر شان بردند و هنگامیکه مرا بداخل موتر می فرستادند، در لحظه ی آخری هم مرا با لطف بیکرانشان که همانا یک جفت لگد محکم بود از یاد نیردند. بداخل موتر حـــــدود هفت هشت نفر جوان را دیدم کــــه آنها را هم به بهانه های مختلف با خودشان بطرف زندان میبردند. بعد از من یکنفر دیگر را هم گرفته و سوار موتر ساختند. حالا ما دوازده نفر همراه با دوستان جدید خود، همانند موتر عروس در شهر گشت و گذار میکردیم و هر جا که دلشان میخواست موتر را متوقف و جوانی را بزور سوار موتر میکردند. خلاصه شانزده نفر را گرفتند که پنج نفر شان به علت تنگی جا، به جنگله ی موتر جابجا شده و بعد بطرف زندان راهی شدیم.
با داخل شدن به محوطه زندان با جمیعت زیادی روبرو شدم. نه جای خنده بود و نه هم جای گریه ، تعداد زیادی جوانها را دیدم که با سر های کل نشسته بودند که هر بیننده با دیدن آنهمه کل ، بیاد قصه ی کل بچه می افتاد. چند نفر که خود شان هم بعنوان نمونه یک تار مو بسر نداشتند، وظیفه ی سلمانی را اجرا میکردند و سخت مشغول تراشیدن سر های مشتریان خود بودند. بعضی از جــــوانها که مو های بلند تری داشتند، بعنوان تنبیه، سرشان خشک تراشیده میشد تا ادب شوند. همانطوریکه به صف ایستاده بودم صدای آشنای بگوشم رسید که میگفت:
ملا صاحب غپور خان! هغه شکار چی تاسی راولم سنگه و ؟
بطرف صدا برگشتم ... از دیدن شخصی که مندیل سفیدی را یازده پیچ داده و بطــــور نامرتب بسر بسته بود و ریزش سرمه ی چشمان وی ،چشمانش را فـــراخ تر نشان میداد تعجب کردم. چهره اش آشنا بنظرم میرسید، ناگهان او را شناختم. او یکی از همصنفی های دوران مکتبم بود. با کمال تعجب دیدم که با زبان فصیح با ملا صاحب غپور خان پشتو صحبت میکند. یادم آمد که چهار سال پیاپی از لسان پشتو ناکام شده و بعلت بیحرمتی به استادش و بخاطر بهم انــدازی و طفرقه میان شاگردان ، او را از مکتب اخراج کرده بودند. حالا وی طالب شده بود، او را بنام صدا زدم. از دیدنم مکث کوتاهی کرده و بعد در حــالیکه بطرفم می آمد گفت :
به به ... شهزاده ی قصه ها کجا و اینجا کجا ؟
پرسیدم: تو اینجه چکار میکنی ؟
خندیده و گفت: مه دگه خودی همی برادر ها همکارم.
با تعجب گفتم: تو با ای آدمهای عجیب و غریب همکاری میکنی؟
گفت: مه خودم خیلی از رفیق ها خور دستگیر کرده و زلف های مد روز آنها ره کل کردم.
من گفتم: تو و امثال تو فکر کردید که هر چقدر سر مـــردم ظلم و ستم کنید بلاخره به سزای اعمال خود نمیرسین؟ نشنیدی که میگن چوب خدا صدا نداره؟ یقین داشته باش که روزی به کیفر اعمال شوم خود میرسی، بهتر است این خوش خدمتی را رها کرده و از همکاری با این گروهی جلادان صرفنظر کنی.
اما آقای خوش خدمت با تمسخر خنده ی کرده و بعد از انداختن یک کپه نصوار بدهان گفت:
تو بری مه نصیحت نکن جـــوجه خروس. حالک کـــــه مو ها تور خشک تراشیدند از بلبل زبـانی خـــــواهی افتاد! ...
با گفتن کلمه ی مو ، ناگهان با دقت بمن نگاه کرده و پرسید:
راستی .... تو که بعنوان مثال ده تار مو هم بسر نداشتی، حالی ای مو هار از کجا آوردی؟
من گفتم: به خارج که بودم، ای مو هاره بسر خود کشت کردم و از تو به پاس همصنفی توقع دارم که نگذاری مو های مه که با صد آرمان و آرزو بسر خود کاشتم، بتراشند.
وی حرفم را ناشنیده گرفته و سلمانی را صدا زد و بعد خطاب بمن گفت:
ناشکری نکن پسر ... همی خدا تور بدید که بتو مو نداد. کل بچه شغال مانند!! بهتره پس به دوره قدیم برگردی و همو رضا کل بچه کـــــه بتو لقب داده بودم، همو باشی.
التماس کنان گفتم که موهایم را نتراشید، ولی هیچکس بمن توجه نکرد و به دستور همان صنفی خود فروخته ام، موهای سرم را از بیخ و ریشه تراشیدند و سر کچلم را با نبود مو به جلا انداختند. در مرحله ی بعدی مرا بطرفی تیله نموده و یکی از آن جناوران گفت:
زه په اسلامیت شعبه چی ستا اسلامیت معلوم شوی ده.
وارد اتاق نسبتاً تاریکی شدم ... دیدم شش هفت نفر بصورت خوابیده روی تکه فرش کهنه ی نشسته اند و داخل یکی قوطی کلان مقدار خاک ریخته و آن قوطی دست به دست میگشت و هر کدام نصوار دهان شانرا داخل آن مینداختند. بوی بد نصوار همراه با بوهای مختلف دیگر منجمله بوی عرق پا، عرق سر و همچنین بوی بدن یکسال آب ندیده ی آنان با دود غلیظ سیگار، فضا را آلوده ساخته بود و من بدرستی چهره های وحشتناک آنها را دیده نمی توانستم. یکی از میان آنها دوطلب شد تا از بنده سوالاتی پرسان نماید. اولین سوال وی چنین آغاز گردید:
ووایه دعای کنوت!
من حدس زدم که منظور وی از دعای کنوت، همان دعای قنوت میباشد. باخود گفتم اگه سوالات او چنین باشه که آسان است و بالفعل چشمانم را بسته و شروع نمودم به قراعت دعای قنوت، اما هنوز به آخر نرسیده بود که ضربه شلاقی چشمان بناز بسته ام را از هم گشود. مرد طالب مرا بطرفی تیله کرده و چند لگد هم نثارم نموده و از آن محوطه ی هولناک به اتاق وحشت بار دیگری برد. آنجا هم یک تعداد خرمگس آدم نما، یک بغله روی تشک های چرک و کهنه لم داده بودند و هر یک از من سوالاتی پرسیدند که اصلاً به معنا و مفهوم شان پی نبردم. خلاصه بعد از یکساعت بازجویی و تعارف چند ضربه شلاق دیگر، مـــرا همچون لاشه ی گوسفند ی کشان کشان بزیر زمین نمناک و تاریکی به جرم نا معلومی انداخته و در آنجا به مدت یکماه زندانی بودم. بلاخره بعد از سپری شدن یکماه آزار و شکنجه همچــــون ایسکلتی که فقط نفس داشته باشد از زندان اخراج شدم. یک ماه شکنجه از من شخصی ساخته بود که اگر عکسم را برای اطفال نشان میدادند حتما از ترس، زهره ترک میشدند و یا اگر مرغی مرا میدید، یک ماه از تخم میرفت. بعد ها فهمیدم که همان همصنفی دوران مکتبم باعث شده تا مرا دستگیر و زنــــدانی کنند و او بسیاری از جوانان محله ی ما را دستگیر و تحت شکنجه قــــرار داده بود، ولی غافل اینکه خداوند حق مظلــــوم را از ظالم میگیرد.همین بود که بعد از آزادی از اسارت طالبان، وی را دیدم که به چنگ قانون گرفتار شده بود و او را طرف زندان میبردند. هر طوری بود خودم را به او رسانیده و گفتم:
دیدی که چوب خدا صدا ندارد !!
انگشتر و جوراب
روزی که هــــوا صاف بود، قایقی اجـــــاره کردم و همراه مادموازل زیبا به باغ خصوصی با صفـــائی رفتــــم.
صاحب باغ مرا بخوبی می شناخت و در ارزای چند سکه، در باغ را گشوده و آنجا را در اختیار من گذاشته بود تا هرگونه که بخواهم از آن استفاده کنم و من بارها از این نعمت بهره برده بودم.
پس از آنکه با دخترک تنها ماندم، مشکل من شروع شد، زیرا وی آنقدر جوان و معصوم بود که روش های گستاخانه پیشین تنها موجبات وحشت او را فراهم میآوردند. برای نشان دادن نمونه ای از این ساده لوحی و سادگی کودکانه، بگذارید ماجرای خود را تعریف کنم. بمحض آنکه وارد باغ شدیم، دخترک شروع به دویدن بین درختها کرده و مرتباً خنده میکرد. در حالیکه مایل بودم موجبات خوشایند او را فراهم آورم و در عین حال خود را نیز متمتع سازم گفتم: بسیار خوب من هم دنبال تو میدوم، ولی یک شرطی دارد و آن اینکه بازنده باید هرچه را که برنده دستور بدهد، انجام دهد، موافق هستی؟
دخترک با سادگی خود گفت: موافقم.
حتماً فکر می کنید که من قصد داشتم برنده شده و بعد پاداش خود را بصورت عشق طلب کنم، اما خیر، این عمل، بسیار نامنصفانه می شد من قصد داشتم بگذارم که او برنده شود تا خود را در اختیار تمایلات خیال انگیزش بگذارم. و چنانچه ملاحظه خواهید کرد، سیاست من موثر واقع شد. برای حدود مسابقه دویدن، مسافت کوتاهی را قرار گذاشتیم که آلاچیقی بود زیبا. مسابقه آغاز شد. در عینی که به خط پایان مسابقه نزدیک میشدیم، گذاشتم تا دخترک از من سبقت بگیرد و چون به آلاچیق رسید، خود را بر زمین انداخت و نفس زنان و خنده کنان گفت: من برنده شدم. باید دستورات مرا اجرا کنی!
کنارش زانو زده و گفتم: فرمان بده.
دخترک لحظه ای فکر کرد و لبهایش را غنچه نمود و بعد حلقه ای را از انگشت خود خارج ساخت و گفت: پشت به من کن.
اطاعت کردم و متحیر شدم که چه نیتی دارد. لحظه ای بعد گفت:
حالا برگرد. من انگشتر خود را پنهان کرده ام و تو باید آنرا پیدا کنی.
این بازی کودکانه باب طبع من نبود و جواب دادم: بسیار خوب. ولی آنرا کجا پنهان کرده ای؟ در علف؟
خنده کنان گفت: خیر پیش خودم است.
هرگاه زنان دیگری بودند این سخن را بمنزله دعوتی برای دست درازی تعبیر میکردم اما میدانستم که این دختر جوان از روی پاکی این عمل را انجام داده. باری با این پیشنهاد، هوسی بسیار بر من چیره شد.
آیا خواننده مرا بخاطر نقشه هایم در مورد این دختر جوان ملامت می کند؟ در پاسخ باید بگویم که زیبائی، اندام، عطر و جاذبه او پرده بطلان بروجدان هر کسی می کشید.
جیب هایش را جستجو نمودم چین های بلوز و دامنش را گشتم. کفش هایش را بررسی کردم و جورابهایش را از نظر گذارانیدم. در این لحظه هوس من به حدی رسیده بود که احساس گیچ کننده ای بمن دست داده لیکن جز جستجو معصومانه خود عملی انجام نمیدادم و عاقبت الامر انگشتر را پیدا کردم.
دخترک پرسید: چرا میلرزی؟
گفتم: از فرط هیجان میلرزم ... زیرا انگشتر را پیدا کرده ام.
اما حالا بیا ...
از جا برخاسته و افزودم حـــــــالا باید تلافی کنـی . آنسوی باغ الاچیق دیگری وجود دارد. حاضری تا آنجا بدویم؟
موافقت کرد و مجدداً شروع به دویدن کردیم. این بار مسابقه را به نفع خود خاتمه دادم. سینه زیبایش در حال تنفس سریع بالا و پائین میرفت و تبسم کنان گفت: ای برنده حالا چه جایزه ای میخواهی؟ فرمان بده.
در جیب خود هدیه ای برایش داشتم ... هدیده ای که چند روز قبل خریداری کرده بود. بعنوان برنده مسابقه ثانوی، فرصتی برای تقدیم هدیه خود یافته و گفتم: دستور میدهم که جوراب خود را با مال من عوض کنی.
گره ای بر ابرو انداخت، اما نه گره آزردگی و بسادگی گفت: اما جوراب تو مردانه است.
بهر حال دستور میدهم و تو باید اطاعت کنی.
دامن خود را بالا زده و جورابش را خارج کرد و بمن داد. من نیز هدیه اش را از جیب بیرون کردم. یک جفت جوراب زنانه بسیار زیبا نازک. با خوشحالی گفت: آه چقدر زیبا!
گفتم: ممکن است ... آنها را به پایت کنم؟
گفت: البته که می تواند.
با لرزشی تازه، یکی از جورابها را به پایش کردم و در عین حال به مبارزه با نفس خود پرداختم و پیش از آنکه دومین جوراب را بپوشانم، وی دستم را گرفت و گفت آه، روی جوراب یک مطلبی نوشته شده ... آنرا برایم بخوان.
او راست میگفت قبلاً خواسته بودم تا بر لبه جوراب شعری را دوره دوزی کنند بدین مضمون:
ای هدیه خوشبخت
ای جوراب عشق
همواره خاطر آسوده دار
زیرا که بهشت بالا است.
خنده ای کردم ولی دخترک معصوم متوجه معنای خاص مصرع آخر نشده و گفت: شعر قشنگی است ولی چرا می خندی؟
دریافتم که این سوال همان فرصت مناسبی می باشد که مترصدش بودم به آرامی و حوصله و با ملایمت و نرمش، معنای این آخرین سطر را، معنای زندگی را، برایش شرح دادم.
اقلیدس Euclide
ریاضیدان
این ریاضی دان بزرگ یونانی در سال 330 قبل از میلاد در شهر آتن چشم بروی جهان گشود.
وی در همانجا در مکتب افلاطون مشغول فراگیری دانش گرید و در ریاضیات مطالعه و کاوش های فروانی نمود.
وقتی اسکندر شهر بزرگ کنار دهانه رود نیل (بنام خودش اسکندریه) را ساخت در آن کتابخانه بزرگی تاسیس نمود و آنرا ((موزه)) نامید، که در آن محققان و دانش پژوهان از سراسر دنیا سرازیر می گشتند.
اقلیدس به درخواست ((بطلمیوس فیلادلف)) حاکم وقت اسکندریه به آنجا رفت و به تدریس ریاضیات در ((موزه)) پرداخت و تا پایان عمرش نیز در آنجا به کسب دانش اندوزی و علم روی آورد و مکتب ریاضی خود را در آن شهر مفتوح گرداند.
اقلیدس کتاب معروف خود را بنام ((مقدمات اقلیدس)) یا ((مقدمات هندسه)) را نوشت. این کتاب که سه قرن قبل از میلاد مسیح نگاشته شده است بعد از کتاب انجیل پر تیراژ ترین کتاب چاپ شده دنیا محسوب می گردد و تقریباً به تمامی زبانهای دنیا ترجمه شده است.
این کتاب با توجه به قدمت آن مدت 20 قرن هیچ گونه تغیری در آن حاصل نشد و حتی تغیر در آن را همانند تغیر در تورات و انجیل می شمردند و حتی امروزه نیز در مدارس متوسطه، هندسه را با همان روش استاد کبیر اسکندریه می آموزند.
اقلیدس را مردی آرام، محجوب و خیر توصیف کرده اند. گویند: اما وی با چنین خصوصیات در بر خورد با سرداران مستبد با شجاعت و استحکام کلام سخن می گفت و حتی در آموختن هندسه به سردار که میل به تنبلی و ساده گزینی داشت، وی از شیوه مستجکم و استدلالات منطقی دست بردار نبود.
وی در کتاب هندسه خود که در واقع ادامه دهنده راه بقراط و ادوکس بود با گذار از مرحله به مرحله در یک ارتباط منطقی به تعریف دقیق احکام و اصول پرداخت که در اثبات آنها نیز به عقل و منطق اهمیت داده شده است.
اقلیدس آخرین گامها را برداشت و هندسه را به تکامل منطقی و استدلالی خود رساند، بطوریکه بعد از وی کسی یافت نشد که متد و اسکلت جدیدی برای اثبات قضایا و تعاریف درهندسه بیابد و حتی در قرن حاضر هم بیشتر به اصلاح در فرم آن پرداختند تا به زیر بنای اصول هندسی اقلیدس.
این نابغه بزرگ با روح و ذوق تدوین و تنظیمی که داشت دست به نگارش کتابی در مورد ((مبحث نور)) زد که تمامی مطالب را بر هفت تعریف پایه ای استوار نمود و از شاهکار های وی محسوب می گردد.
مهمترین این تعاریف عبارت است از:
((اشعه بصری به خط مستقیم تا بی نهایت ادامه می یابد و تشکیل یک مخروط می دهد، فقط اشیائی که با این اشعه برخورد می کنند، دیده می شوند و اندازه ظاهری آنها نیز بستگی به زاویه دید دارد.))
اقلیدس علوم زمان خود را تحت نظم و قاعده خاص درآورد. از این آثار میتوان به تئوری ((نا محدود بودن سلسله اعداد اول)) وی اشاره نمود که تا قبل از قرن نوزدهم که ((دیریشیله)) آلمانی و ((هارامار)) فرانسوی تئوری اعداد اول را بر مبنی آنالیز ریاضی استوار نمودند، اطلاعات در این مورد از تئوری اعداد اول اقلیدس گرفته می شد.
زمان مرگ اقلیدس دقیقاً معلوم نیست ولی چنان که از روایات بر می آید، بسال 270 قبل از میلاد چشم از جهان فرو بسته و این در حالی بود که 61 سال از عمرش می گذشت.
مهتاب فاصله است
آفتاب با من بیگانه است
مهتاب فاصله است
ستاره ها هویت مرا انکار می کنند
عریضۀ عشق
انگشت طرد می خورد
اما جاده
سنگ
به
سنگ
صدای گام های مرا تکرار می کنند
زخم ها فقر است
مرگ تا حضیرۀ باغ گسترده است
با همه رنجمایه
می خواهم
در چند بوسۀ پیهم
ترا
بمیرم
فرهاد دریا، با سرایش آهنگهای دلپذیرش به دلهای خستهء غربت نشینان هموطنش شادی و فرحت را اهدا می کند.
موسیقی مرز و دیوار نمی شناسد. موسیقی معجزهء است که انسان را دوست دارد و موسیقی دیوار شکنی را تجلیل می کند .
( فرهاد دریا )
در همین دو سه روز قبل خواستم بوسیله ء تلیفون از حال و احوال دوست قدیم و ندیم ام میرغیاث الدین اکبری که روزگاری زیر سقف هفته نامه ء کابل مصروفیت کاری مشترک داشتیم، با خبر شوم . او که با فامیلش در کانادا مقیم است ، بعد از اینکه از سلامتی جانش و صحتمندی مزاجش مرا مطمین ساخت ، برایم از جریان اشتراکش در کنسرت هنر مند پر تلاش و همیشه مبتکر کشور ما فرهاد دریا ، قصه نمود. من فرهاد دریا ، را سالها قبل زمان حکومت داکتر نجیب الله برای آخرین بار در بالرووم هوتل کانتینتال کابل در محفلی که به مناسبت برگزیده شدن فرهاد دریا ، به عنوان هنرمند شایسته ء سال ، دیده بودم و آن زمزمه دل نشینش که آهنگ زنده یاد ساربان، (خورشید من کجائی، سرد است خانه ء من) را بدون موسیقی از تهء دل اجرا نمود ، هنوزهم در گوش هایم طنین انداز است. اینک بنا بر جالب بودن آنچه میر غیاث الدین اکبری، از فرهاد دریا ، شنیده و دیده و با همه علاقه ء که من شخصاً به هنر فرهاد دریا ، دارم آنرا با شما خواندهء صاحب دل قسمت می نمایم .
فرهاد دریا، بتاریخ بیست اکتوبر سال روان عیسوی بنابر دعوت یما لودین، آواز خوان خوش صدای افغان مقیم کانادا به شهر میسسیسی اوگا تورنتوء کانادا غرض اجرای کنسرت آمده بود. کنسرت در استدیوم هاررشی سنتر با حضور بیشتر از دوهزار و پنجصد نفر از علاقمندان صدای فرهاد دریا، با اجرای چند آهنگ توسط یما لودین آغاز گردید. سپس یما لودین ، فر هاد دریا ، را با جمع از نوازندگانش ، با ذکر این جمله که ( اینک فرهاد دریا ، با جهانی دیگری از موسیقی با شما خواهد بود ) روی ستیژ دعوت نمود. در حالیکه کف زدن های ممتد حاضرین فضائی پر از شور و هلهله را بوجود آورده بود ، فرهاد دریا، پای برهنه با جمع از نوازندگانش روی ستیژ آمد و آهنگ سلام علیکم موکادیشو و به همین ترتیب چند آهنگ دیگر از ساخته های خودش را اجرا نمود . سپس ضمن ابراز تبریکی عید خطاب به حاضرین کنسرت چنین گفت :
سلا م علیکم
عید نقل بزرگ ، بزرگترین خوشی ها ، زیر دندان مبارک شما .
سپس با اجرای چند آهنگ دلنشین دیگر به نوازش روح مشتاقان آوازش پرداخت. فرهاد دریا، ضمن صحبتی در مورد کوچه برای حاضرین گفت :
مدتی است که من در خدمت کودکان که سر پرست ندارند ، خود نان آور فامیل های شان هستند . پروژهء را بنام کوچه تدارک دید ام و اینک برای دو هزار فامیل که نان آور فامیل شان فقط و فقط کودکان هستند حساب بانکی را باز نمودام که ماهانه به حساب هر فامیل پنجاه دالر امریکائی انتقال میشود. این پول به آنعده از کودکانی اختصاص داده شده که ضمن مصروفیت کمائی نان به فامیل ، به مکتب میروند. هر کس می تواند به صورت انفرادی هم به این حساب بانکی مساعدت مالی نمایند .
فرهاد دریا ، بعد از یک تفریح در حدود پانزده دقیقهء با لباس ملی افغانی که لنگی به سر داشت دوباره روی ستیژ آمد و قبل از اینکه به اجرای آهنگهایش بپردازد، به معرفی نوازندگانش که او را در اجرای کنسرتش همکاری می نمایند پرداخت :
- کیبورد نواز بیژن ایرانی تباری که در آلمان متولد شده .
- ترمپت نواز افریقائی تباری که در آلمان متولد شده .
- درم نواز ( جازیست ) پیتر بلغاریائی تبار که در آلمان متولد شده .
- گیتاریست پاول المانی.
- دهلک نواز هندوستانی.
وی بعد از معرفی همکارانش گفت :
موسیقی مرز و دیوار نمی شناسد، این ترکیب متفاوت بین المللی برای عید ما، موسیقی می نوازند، موسیقی معجزه است که انسان را دوست دارد. موسیقی دیوار شکنی را تجلیل می کند .
این محفل بزم و طرب که قریب سه ساعت ادامه یافت، برای اشتراک کنندگان حال و احوالی از تننازی های سرود و ساز اهدا نمود.
معلومات عمومی
کدام جانور همزمان به دو طرف نگاه می کند؟
در جهان ما 80 نوع آفتاب پرست ((یک نوع چلپاسه )) مختلف وجود دارد، که بیشتر آنها در افریقا و جنوب صحرا یافت می شوند. نـــــوع معمولی آفتاب پرستها در خاور میانه، و نیز امتداد ساحل شمال افریقا تا جنوب هسپانیا زندگی می کنند.
می توان گفت، آفتاب پرست یک نـــــوع چلپاسه با حرکات آهسته است، که برای شکار حشرات روی درختان و بیته ها کمین مــــــی کند. این جانور چشمان مخروطی شکل دارد، که به طور مستقل از هم می توانند حرکت کنند. این ویژگی عجیب باعث می شود که آفتاب پرست بتواند با یک چشم جلوی خود را ببیند و با چشم دیگر پشت سرش را نگاه کند.
آفتاب پرست بیشتر از نظر قابلیت تغیر رنگش مشهور است. این جانور می تواند هر زمان که بخواهد، به دلخواه تغیر رنگ دهد، و هر جا که زندگی می کند، همرنگ محیط شود. و به همین دلیل دیده شدن آفتاب پرست در میان شاخ و برگ درختان مشکل است.
هنگامی که آفتاب پرست حشره ای را پیدا می کند، زبان دراز و چسبناک خود را در یک لحظه به سرعت به سوی آن دراز می کند، و شکار خود را به داخل دهانش می کشد.